خرید بک لینک

بسم الله

فصل ها می گذرند، پاییز می آید. برگ ها می ریزند. و از گردوهای روی درختانِ باغ پدربزرگ، تنها خاطره ای می ماند و رنگِ قهوه ای سوخته ای که روی دست نشسته است.

این روزها، خاطره ها با دور تندِ فیلم زندگی، روی پرده ی اشک، به نمایش در می آیند. و توی هر سکانس، تو با همان چارقد گل گلی و لبخندِ مهربانت تکرار می شوی. و منِ خسته، چگونه فکر کنم به وقتی که گرمای دست های چروکت دیگر روی سرم نخواهد بود؟ از آش پختن توی دیگ، وسط باغِ پدربزرگ، لا به لای درخت های گردو، بادام هایی که وقت برگشتن به مشهد، قایم می چپاندی توی کیفمان، از خنده های شیرینت بعد برگشتنِ از حج تا نگاه معصومانه ات، وقتی روی ویلچر می رفتی رادیوتراپی.

مادربزرگِ مهربان قصه ی زندگی ام، حالا که رفته ای، باران، وصف هر لحظه ی چشم هایمان شده است و قلبم هیچ گاه تو را فراموش نمی کند. صدای ترکی حرف زدن هایت هنوز از آن اتاق کناری می آید. و من بغضم را می ریزم توی نوشته ها. مادربزرگِ مهربانِ قصه ی زندگی ام...انه جان.

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 16:51

صفحه بندی