شهید می شوم! - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 6:37
بسم الله نوشته بود: ...من عشق فکتم و عف و صبر فمات مات شهیدا...یعنی هر کسی که عاشق شود، پس آن را کتمان کند، عفت بورزد و صبر کند و سپس بمیرد، شهیدگونه مرده است. پ.ن 1: داشتم فکر میکردم توی این روایتِ نقل شده از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید تصریح نشده است که اگر این فرد، از شدتِ عشق مرد، اوضاعش چه گ...
این روزها، رفتن آرزوست - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 4:34
بسم الله رفتم توی مخاطبین. صفحه را بالا و پایین کردم تا رسیدم به اسمش. زدم روی تماس. حالا داشت آهنگِ پیشوازش توی گوشم زنگ می زد...کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...همین دیروز بود داشتیم با هم در مورد سفرِ اربعین پارسال صحبت می کردیم. خاطراتِ توی راه، از موکب ها گرفته تا چای عراقی و بعد رسیده بودیم به ...
روضه ی هر روز - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 23:28
بسم الله می خواستم روضه بخوانم. دیدم وسط یک صحرای بی آب و علف، توی یک گودال، نشسته است روی سینه ی یک قامتِ نورانی. دیدن فقط مالِ امروز نبود. داستانِ هر روز زندگی من است. هر روز، خروسخوان صبح، کاروان از کنار کعبه راه می افتد و ظهر می رسد به حوالی کربلا. این وسط، صدای زنگِ زنگوله ی شترها، العطش طفل ها...
حالا پاییز آمده است - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 21:13
بسم الله حالا پاییز آمده است. نسیم جای خودش را داده است به خنکای بادی که سر صبح از لا به لای یاس های خشک شده و نیلوفرهای بنفش، به پنجره سرک می کشد. برگ های خشک زرد و نارنجی میمِ توی باغچه را در حیاط، نشان می کنم. انگار یک حس خاصی دارد، صدای خرد شدن شان زیر دمپایی های پلاستیکی سفید. حالا پاییز آمده ا...
به وقتِ پاییز - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 16:51
بسم الله فصل ها می گذرند، پاییز می آید. برگ ها می ریزند. و از گردوهای روی درختانِ باغ پدربزرگ، تنها خاطره ای می ماند و رنگِ قهوه ای سوخته ای که روی دست نشسته است. این روزها، خاطره ها با دور تندِ فیلم زندگی، روی پرده ی اشک، به نمایش در می آیند. و توی هر سکانس، تو با همان چارقد گل گلی و لبخندِ مهربانت...
بی بال پریدن! - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 0:28
بسم الله این روزها مانده ام بین پریدن و ماندن کدام را انتخاب کنم. آیینه ها هر چه باشد پر است از رنگ و بوی روزهایی که خیال می کردم دارم عشق می نوشم. و هر آینه، توی آیینه های مجازیِ این سرا، خاطرات تلخ و شیرین ترم هایی که گذشت را مرور می کنم. اما پریدن زیباست، شبیه رها شدنِ پروانه ی قرمزی از تور عنکبو...
بلند شو، پرستو! - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 0:15
بسم الله هجرت ناگزیرترین رسم زندگیست. و از میانِ رفتن، تنها نوشته ها به یادگار می مانند. به قلم سوگند، همانی که در دستِ من و توست. و به کشیده شدن قلمِ فرشتگان بر کاغذِ زمان. هچرت از پرواز شروع می شود. از پریدن. و این بال های خسته ی من و تو. به پرهای سفیدت قسم، پرستو! که نسیم صبحگاه، بوی معشوق را از ...
لحظه ها - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:12
بسم الله و من نفهمیدم گفته ها از آمدن لحظه ها درست می شوند یا لحظه ها خلق شده اند تا گفته شوند...
تو - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:33
بسم الله تویی که این روزها ساکتی، ازت خبری نیست، به فکر حالِ من هم باش! تویی که این روزها احساس میکنم از هم دوریم، تویی که این روزها حواست به من نیست، به فکر حالِ من هم باش! تویی که این روزها، نبودنت، شمعی شده که آهسته توی قلبم می سوزد، تویی که...به فکر حالِ من هم باش! و تو، از جنسِ نوری. پاکیِ مطلق...
اینجا - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:33
بسم الله و اینجا، وقتی از شب تا صبح نشسته ای پای پی سیِ دوست داشتنی و چشمانت بعد از کلی سر و کله زدن با فضای مجازی قرمز شده است، وقتی دمِ خاموش کردن، دلت نیامده سری به دانلودها نزنی و یک فیلم سینمایی را تا تهش تماشا کرده ای، و بعد از همه ی این ها، صفحه آرایی کتابِ بابا گرفته تا هزارتا هماهنگی ریز و ...
شین مثل دکتر شیخ! - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:33
بسم الله یکم. آخرین نفر که از در بیرون رفت، رفتم داخل. می خواستم اوّلین نفری باشم که بعد از یک روز کار، خسته نباشید را یک جوری می گویم که قند توی دلِ بابا آب شود. گوشه ی اتاق، پشتِ همان پاراوانِ سفید، یک مقدار آن طرف تر از تختِ معاینه، یک روشویی کوچک بود. انگار بابا داشت یک چیزهایی را با الکل شست و ...
این روزها/3 - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:33
بسم الله این روزها فقط دلم برایت تنگ می شود. همین! یک جایی آن گوشه ها، لا به لای کارها، گاهاً احساس میکنم جایت خالی است. تقصیر خودت هست دیگر. البته از حق نگذریم، من هم بی تقصیر نیستم! گاهی وقت ها احساس میکنم دستم نمی رود به نوشتن برای تو. آخر نوشته هایم خود به خود به مادر ختم می شود. یا به گنبدِ طلا...
فقط گنجشک مرا فهمید! - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:33
هو المحبوب عاشق شدم... برای کسی که هست این دور و برها و می خواند این کلماتِ نوشته شده بر مبنای صفر و یک را فقط گنجشکِ روی شاخه ی انار مرا فهمید سپیده ی صبح، وقتی تو را دید که دوشادوش نسیم به چشمانِ خفته ی من لبخند می زدی عاشق شدم و شب، به وقت ستاره ها عطر تو را میان چفیه ی سپید نفس کشیدم و خورشید طل...
کاش - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:33
بسم الله بیمارستانِ رضوی که رسیدیم، نگه داشت کنارِ خیابان. پایم را گذاشتم روی جدول های سفید و سبز. کیف را از صندلی جلو برداشتم: بفرمایید. - ده تومانی؟ پول خرد نداری؟ داشبورد و آستر سفیدِ جیب شلوارش را ریخت بیرون. شد پنج و پانصد. - اشکالی ندارد حاجی. باقی اش را بیانداز صندوق. - بیا. بیا بنشین برسانمت...
چطور عکس بالای وبلاگمان را عوض کنیم؟ ( قالب رنگارنگ 3) - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:33
بسم الله خب. اول از منوی قالب، ویرایش ساختار فعلی را انتخاب کنید. بعد، باید کدِ عکس را پیدا کنید. درست همان جایی که منوی اصلی تمام می شود. یعنی اینجا: (برای کیفیت بیشتر روی تصویر کلیک کنید ) بعد بروید سراغ یک عکس. ابعادش را با فوتوشاپ یا هر نرم افزار مخصوص ویرایش تصویر، به ابغاد دلخواه ( 960 در 200 ...
تازه می شود! - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:33
هو المحبوب باران لطافت خیال توست که با همان ضرباهنگ همیشگی از ناودان خانه های شمالی به ذهن تشنه ام سرازیر می شود و دریا همان حجم آبی مهر است که در شوق زیارت نسیم نگاهت به رقص درآمده باران لطافت خیال توست که با رسیدنش هوای دلم تازه می شود
وقتی من نیستم! - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 5:33
بسم الله شیر آب را که توی کاسه ی سفالی باز کردم، انگار ماهی قرمزِ نقاشی از لا به لای اسلیمی ها، جان گرفت. از بین گل های پشت پنجره، یکی را چیدم، انداختم توی آب. و آشپزخانه پر شد از بوی شمعدانی صورتی. توی هال، بابا برای سفرآماده شده بود. کیفش را گرفته بود توی دستش و داشت زیر گوش داداش علی یک چیزهایی ز...

برچسب‌های مرتبط

کتاب من شهید می شوم | من شهید می شوم | لحظه ها | لحظه ها معین | لحظه های شیرین شهرداد | لحظه ها میگذرد آنچه بگذشت | لحظه های خنده دار | لحظه ها و همیشه شاملو | لحظه ها عریانند | لحظه ها معين