خرید بک لینک

بسم الله

می خواستم روضه بخوانم. دیدم وسط یک صحرای بی آب و علف، توی یک گودال، نشسته است روی سینه ی یک قامتِ نورانی. دیدن فقط مالِ امروز نبود. داستانِ هر روز زندگی من است. هر روز، خروسخوان صبح، کاروان از کنار کعبه راه می افتد و ظهر می رسد به حوالی کربلا. این وسط، صدای زنگِ زنگوله ی شترها، العطش طفل ها و هل من ناصرِ یک نفر، می پیچد توی گوشم. یک نفر که صدایش خیلی شفاف است. لابد صورتش هم همین قدر زیباست، به زلالی نور.

داستان، هر روز تکرار می شود. و ظهر، می کشد به جنگ. گاهی وقت ها، تعداد خیمه های سبز حسین علیه السلام زیاد می شود. دشت پر می شود از یاران حسین علیه السلام. ابن سعد از جلوی سپاه فرار می کند و یزید از شنیدن خبر شکست، سکته ی آخرش را می زند. گاهی وقت ها هم، تشنگی در خیمه ها بی داد می کند. عمو می رود آب بیاورد. کمر پدر می شکند. و این میان، یک نانجیبی، روی سینه نشسته، نفس کشیدن را سخت کرده است.

این روزها باید برای خودم روضه بخوانم. روضه ی عطش. برای وقت هایی که معرفتِ زندگی ام کم شده. روضه ی قتلگاه، برای وقت هایی که حسینِ وجدانم را یاری نکرده ام، شمرِ نفس بر سینه اش مسلط شده و دور شده ام از مسیر حسین علیه السلام. این روزها، صدای زلالی از جنس هل من ناصر، توی گوش هایم تکرار می شود.


پی نوشت: تقریباً هر روز سر می زند. حتی وقت هایی که قلم خسته ام نمی کشد که مطلبی بنویسم. جا دارد از همین تریبون عرض کنم، خب مسلمان! شما که می آیی سر می زنی، یک نظری، کامنتی چیزی هم بگذار که بدانم لااقل این ها را برای فقط برای دلِ تنگِ خودم نمی نویسم! گاهی وقت ها احساس آدمی را دارم که ایستاده است وسط یک غار بزرگ، صحبت که می کند، به جای کوچکترین پاسخی، پژواک نصیبش می شود!

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 23:28

صفحه بندی