بسم الله
رفتم توی مخاطبین. صفحه را بالا و پایین کردم تا
رسیدم به اسمش. زدم روی تماس. حالا داشت آهنگِ پیشوازش توی گوشم زنگ می زد...کربلا
منتظر ماست بیا تا برویم...همین دیروز بود داشتیم با هم در مورد سفرِ اربعین
پارسال صحبت می کردیم. خاطراتِ توی راه، از موکب ها گرفته تا چای عراقی و بعد
رسیده بودیم به خاطره ی سه روزه ی کربلا. همین دیروز بود که نشسته بودیم توی دفتر
و چشمم روی کاغذِ ثبت نامِ کاروانِ امسال گشت. می گفتند فلانی! ما داریم می رویم،
تو نمی آیی؟
باز یاد روز بعدترش افتادم. صحبت از آمدن و نیامدن
شده بود. گفتم مشکلات است دیگر. می خواست دلداری ام بدهد. گفت یادت هست پارسال هم
کارمان لحظه های آخر جور شد؟
این روزها سخت می شود خودم را نگه دارم و حالم عوض
نشود وقتی می شنوم و می بینم بچه ها دارند کم کم آماده می شوند برای سفر، می روند
برای دادنِ تعهد محضری و گرفتنِ ویزا. و آخر چه جوری می شود قلبم باور کند این
چندتا مشکل که بیشتر حالت بهانه به خودشان گرفته اند، مرا از تو جدا کرده؟ بیشتر
از همه فکرم می رود پیش آن همه ناسپاسی بعدِ سفر. پیشِ آن همه قول هایی که آن شب،
وقتی زیر باران، دورِ میدان پرچم، رو به روی حرم داده بودم و شکست. و حالم بیشتر
عوض می شود. این روزها که همه دارند می روند، این روزهایی که همه یک جوری دارند
نوکری می کنند، وسطِ حالِ خوشِ این همه آدم، یک نفر هست که توی حصارِ تعلقاتِ خودش
جامانده. این روزها یکی هست که دور از کاروانی که دارد می رود سمتِ حرم، هندزفری
را می گذارد توی گوشش، دکمه را فشار می دهد و صدای مداح می ریزد توی وجودش. مثلِ
یک جور آتشِ سیال: قدم قدم با یه علم ان شاء الله اربعین میام سمت حرم...
این روزها دارم یاد می گیرم باید جدایی را تحمل کرد.
دارم تمرین می کنم حالِ آن عاشق هایی را که عشق امانشان را می برد وقتی توی غربت
از محبوب دور می افتند. ولی یک چیزی هست که با چند ریشتر دلم را می لرزاند. یک وقت
از من دلخور نشده ای که آقاجان؟ که دیگر دوستم نداشته باشی؟ که دیگر رهایم کرده
باشی به حالِ خودم؟ آقاجان...بگو که رهایم نکرده ای. قسم به جان مادرت، وقتی میان
کوچه...
برچسب:
نویسنده: ماهان اسماعیلی
تاريخ: يکشنبه
9 آبان
1395 ساعت: 4:34