خرید بک لینک
بسم الله نوشته بود: ...من عشق فکتم و عف و صبر فمات مات شهیدا...یعنی هر کسی که عاشق شود، پس آن را کتمان کند، عفت بورزد و صبر کند و سپس بمیرد، شهیدگونه مرده است. پ.ن 1: داشتم فکر میکردم توی این روایتِ نقل شده از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید تصریح نشده است که اگر این فرد، از شدتِ عشق مرد، اوضاعش چه گونه می شود. فکر کردم شاید باید به قاعده ی دو شهید اجر بگیرد. پ.ن 2: می خواستم کتمان کنم. برایش نوشتم: دارم شهید می شوم! زودتر بیا.ادامه مطلب

برچسب: کتاب من شهید می شوم,من شهید می شوم, نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 6:37

بسم الله رفتم توی مخاطبین. صفحه را بالا و پایین کردم تا رسیدم به اسمش. زدم روی تماس. حالا داشت آهنگِ پیشوازش توی گوشم زنگ می زد...کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...همین دیروز بود داشتیم با هم در مورد سفرِ اربعین پارسال صحبت می کردیم. خاطراتِ توی راه، از موکب ها گرفته تا چای عراقی و بعد رسیده بودیم به خاطره ی سه روزه ی کربلا. همین دیروز بود که نشسته بودیم توی دفتر و چشمم روی کاغذِ ثبت نامِ کاروانِ امسال گشت. می گفتند فلانی! ما داریم می رویم، تو نمی آیی؟ باز یاد روز بعدترش افتادم. صحبت از آمدن و نیامدن شده بود. گفتم مشکلات است دیگر. می خواست دلداری ام بدهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 4:34

بسم الله می خواستم روضه بخوانم. دیدم وسط یک صحرای بی آب و علف، توی یک گودال، نشسته است روی سینه ی یک قامتِ نورانی. دیدن فقط مالِ امروز نبود. داستانِ هر روز زندگی من است. هر روز، خروسخوان صبح، کاروان از کنار کعبه راه می افتد و ظهر می رسد به حوالی کربلا. این وسط، صدای زنگِ زنگوله ی شترها، العطش طفل ها و هل من ناصرِ یک نفر، می پیچد توی گوشم. یک نفر که صدایش خیلی شفاف است. لابد صورتش هم همین قدر زیباست، به زلالی نور. داستان، هر روز تکرار می شود. و ظهر، می کشد به جنگ. گاهی وقت ها، تعداد خیمه های سبز حسین علیه السلام زیاد می شود. دشت پر می شود از یاران حسین علیه اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 23:28

بسم الله حالا پاییز آمده است. نسیم جای خودش را داده است به خنکای بادی که سر صبح از لا به لای یاس های خشک شده و نیلوفرهای بنفش، به پنجره سرک می کشد. برگ های خشک زرد و نارنجی میمِ توی باغچه را در حیاط، نشان می کنم. انگار یک حس خاصی دارد، صدای خرد شدن شان زیر دمپایی های پلاستیکی سفید. حالا پاییز آمده است، انارهای خانه ی همسایه رسیده اند، سرخ و شاید شیرین و ترش. خودم دیده ام، وقتی صبح با دوچرخه از کوچه های باریک رکاب می زده ام به سمت کلاس. حالا پاییز آمده است و گل های سرخِ وسطِ میدان، پرپر شده اند. یک جوری که هر گلبرگ شان افتاده است یک طرف. انگار باد، با نعل هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 21:13

بسم الله فصل ها می گذرند، پاییز می آید. برگ ها می ریزند. و از گردوهای روی درختانِ باغ پدربزرگ، تنها خاطره ای می ماند و رنگِ قهوه ای سوخته ای که روی دست نشسته است. این روزها، خاطره ها با دور تندِ فیلم زندگی، روی پرده ی اشک، به نمایش در می آیند. و توی هر سکانس، تو با همان چارقد گل گلی و لبخندِ مهربانت تکرار می شوی. و منِ خسته، چگونه فکر کنم به وقتی که گرمای دست های چروکت دیگر روی سرم نخواهد بود؟ از آش پختن توی دیگ، وسط باغِ پدربزرگ، لا به لای درخت های گردو، بادام هایی که وقت برگشتن به مشهد، قایم می چپاندی توی کیفمان، از خنده های شیرینت بعد برگشتنِ از حج تاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 16:51

بسم الله این روزها مانده ام بین پریدن و ماندن کدام را انتخاب کنم. آیینه ها هر چه باشد پر است از رنگ و بوی روزهایی که خیال می کردم دارم عشق می نوشم. و هر آینه، توی آیینه های مجازیِ این سرا، خاطرات تلخ و شیرین ترم هایی که گذشت را مرور می کنم. اما پریدن زیباست، شبیه رها شدنِ پروانه ی قرمزی از تور عنکبوت، یا وقتِ سر باز کردنِ تخم های کرم رنگِ مرغابی های کنارِ رود. پریدن زیباست و با همه ی زیبایی اش، "من" را می ترساند. تو چه فکر میکنی؟ بی بال پریدن سخت نیست؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 0:28

بسم الله هجرت ناگزیرترین رسم زندگیست. و از میانِ رفتن، تنها نوشته ها به یادگار می مانند. به قلم سوگند، همانی که در دستِ من و توست. و به کشیده شدن قلمِ فرشتگان بر کاغذِ زمان. هچرت از پرواز شروع می شود. از پریدن. و این بال های خسته ی من و تو. به پرهای سفیدت قسم، پرستو! که نسیم صبحگاه، بوی معشوق را از ورای دریا با خود تحفه آورده است. باید رفت. جای درنگ نیست. همه ی ما، مهاجریم. بلند شو، پرستو! پی نوشت: گاهی کلمات توی گلوی آدم گیر می کنند. و آدم می ماند چکار کند با این حجم ناگفته های بغض آلود. گاهی باید رفت. فراموش کرد. و اینجاست که تغییر شروع می شود. یک تغییراتی در راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 0:15

بسم الله

و من نفهمیدم گفته ها از آمدن لحظه ها درست می شوند

یا لحظه ها خلق شده اند تا گفته شوند...

برچسب: لحظه ها,لحظه ها معین,لحظه های شیرین شهرداد,لحظه ها میگذرد آنچه بگذشت,لحظه های خنده دار,لحظه ها و همیشه شاملو,لحظه ها عریانند,لحظه ها معين,لحظه های ما برای هو,لحظه هارا با تو بودن, نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 21:12

بسم الله تویی که این روزها ساکتی، ازت خبری نیست، به فکر حالِ من هم باش! تویی که این روزها احساس میکنم از هم دوریم، تویی که این روزها حواست به من نیست، به فکر حالِ من هم باش! تویی که این روزها، نبودنت، شمعی شده که آهسته توی قلبم می سوزد، تویی که...به فکر حالِ من هم باش! و تو، از جنسِ نوری. پاکیِ مطلق. و این روزها جایت توی قلبِ سیاهم خالی است. خیلی خالی. #کوتاه_نوشتادامه مطلب

برچسب: تويتر,تولدت مبارک,توم وجيري,تویتر,توت,تولد,تونس,تور گرجستان,توفي,تور لحظه آخری, نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 5:33

بسم الله و اینجا، وقتی از شب تا صبح نشسته ای پای پی سیِ دوست داشتنی و چشمانت بعد از کلی سر و کله زدن با فضای مجازی قرمز شده است، وقتی دمِ خاموش کردن، دلت نیامده سری به دانلودها نزنی و یک فیلم سینمایی را تا تهش تماشا کرده ای، و بعد از همه ی این ها، صفحه آرایی کتابِ بابا گرفته تا هزارتا هماهنگی ریز و درشت دیگر، وقتی خودت را انداخته ای توی دامنِ وبلاگ، دلت نمی آید چند کلمه ای ننویسی! که لابد به همه ی آن هایی که توی این روزهای رونق تلگرام، هنوز به وبلاگ سر می زنند، بگویی آهاای. من اینجا زنده ام! و نسلمان هنوز منقرض نشده است! اینجا، وسط یک اتاق که توی قفسه های آنادامه مطلب

برچسب: اینجا بدون من,اینجا,اینجا چراغی روشن است,اینجا ایران است,اینجا کسیست پنهان,اینجا غروبه نازنین منصور,اینجا یکی هست,اینجا تهرانه,اینجا بر تخته سنگ,اینجا دانلود, نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 5:33

بسم الله یکم. آخرین نفر که از در بیرون رفت، رفتم داخل. می خواستم اوّلین نفری باشم که بعد از یک روز کار، خسته نباشید را یک جوری می گویم که قند توی دلِ بابا آب شود. گوشه ی اتاق، پشتِ همان پاراوانِ سفید، یک مقدار آن طرف تر از تختِ معاینه، یک روشویی کوچک بود. انگار بابا داشت یک چیزهایی را با الکل شست و شو می داد. رفتم جلوتر. همینطور که سلام از دهانم می آمد بیرون، داشتم به یک فرآیند عجیب نگاه می کردم. ضدعفونی کردنِ درهای فلزیِ نوشابه! - این چه کاری است آخر باباجان؟! این ها را می خواهید چکار کنید خب؟ وقتی رسیدیم خانه، یک جورِ دیگری به بابا نگاه می کردم. بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 5:33

بسم الله این روزها فقط دلم برایت تنگ می شود. همین! یک جایی آن گوشه ها، لا به لای کارها، گاهاً احساس میکنم جایت خالی است. تقصیر خودت هست دیگر. البته از حق نگذریم، من هم بی تقصیر نیستم! گاهی وقت ها احساس میکنم دستم نمی رود به نوشتن برای تو. آخر نوشته هایم خود به خود به مادر ختم می شود. یا به گنبدِ طلایی توس. شاید این هم از آن لطف هایی است که تا حالا نصیبم شده. که ساکت و آرام بمانم و خودِ آقا یک فکری بردارد برایم. هر چه باشد، انتخابِ آقا حرف ندارد!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 5:33

هو المحبوب عاشق شدم... برای کسی که هست این دور و برها و می خواند این کلماتِ نوشته شده بر مبنای صفر و یک را فقط گنجشکِ روی شاخه ی انار مرا فهمید سپیده ی صبح، وقتی تو را دید که دوشادوش نسیم به چشمانِ خفته ی من لبخند می زدی عاشق شدم و شب، به وقت ستاره ها عطر تو را میان چفیه ی سپید نفس کشیدم و خورشید طلوع کرد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 5:33

بسم الله بیمارستانِ رضوی که رسیدیم، نگه داشت کنارِ خیابان. پایم را گذاشتم روی جدول های سفید و سبز. کیف را از صندلی جلو برداشتم: بفرمایید. - ده تومانی؟ پول خرد نداری؟ داشبورد و آستر سفیدِ جیب شلوارش را ریخت بیرون. شد پنج و پانصد. - اشکالی ندارد حاجی. باقی اش را بیانداز صندوق. - بیا. بیا بنشین برسانمت همان جایی که میخواهی بروی که حلال بشود. سوار شدم. نزدیک پیچ دوم بود. ماشین سرعت گرفت. خواستم بگویم اینجا بپیچ چپ، گلویم یاری نکرد. شبحِ یک پراید سفید، وقتی از سمت چپ پیچید توی مسیر، صدای خشکِ برخورد و دودِ سفیدِ توی کابین، هنوز هم از جلوی چشم هایم رژه می روندادامه مطلب

برچسب: کاشت مو,کاشان,کاشت ناخن,کاشی تبریز,کاشی,کاشی کاری,کاشت ماری جوانا,کاشی مرجان,کاشت ابرو,کاش, نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 5:33

بسم الله خب. اول از منوی قالب، ویرایش ساختار فعلی را انتخاب کنید. بعد، باید کدِ عکس را پیدا کنید. درست همان جایی که منوی اصلی تمام می شود. یعنی اینجا: (برای کیفیت بیشتر روی تصویر کلیک کنید ) بعد بروید سراغ یک عکس. ابعادش را با فوتوشاپ یا هر نرم افزار مخصوص ویرایش تصویر، به ابغاد دلخواه ( 960 در 200 پیکسل) تغییر دهید. یعنی یک صفحه ی سفید در ابعاد دلخواه باز کرده، بخش مورد نظر از تصویر را کراپ نموده و در صفحه ی سفید جا سار نمایید!بعد از این، شما نیاز دارید تا عکس را در اینترنت آپلود کنید. برای این کار picofile.com را پیشنهاد میکنم. نهایتاً لینک تصویر خودتان را به جایادامه مطلب

برچسب: چگونه عکس بالای وبلاگ, نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 5:33

صفحه بندی