
بسم الله حالا پاییز آمده است. نسیم جای خودش را داده است به خنکای بادی که سر صبح از لا به لای یاس های خشک شده و نیلوفرهای بنفش، به پنجره سرک می کشد. برگ های خشک زرد و نارنجی میمِ توی باغچه را در حیاط، نشان می کنم. انگار یک حس خاصی دارد، صدای خرد شدن شان زیر دمپایی های پلاستیکی سفید. حالا پاییز آمده است، انارهای خانه ی همسایه رسیده اند، سرخ و شاید شیرین و ترش. خودم دیده ام، وقتی صبح با دوچرخه از کوچه های باریک رکاب می زده ام به سمت کلاس. حالا پاییز آمده است و گل های سرخِ وسطِ میدان، پرپر شده اند. یک جوری که هر گلبرگ شان افتاده است یک طرف. انگار باد، با نعل ه...
ادامه مطلب
بسم الله و اینجا، وقتی از شب تا صبح نشسته ای پای پی سیِ دوست داشتنی و چشمانت بعد از کلی سر و کله زدن با فضای مجازی قرمز شده است، وقتی دمِ خاموش کردن، دلت نیامده سری به دانلودها نزنی و یک فیلم سینمایی را تا تهش تماشا کرده ای، و بعد از همه ی این ها، صفحه آرایی کتابِ بابا گرفته تا هزارتا هماهنگی ریز و درشت دیگر، وقتی خودت را انداخته ای توی دامنِ وبلاگ، دلت نمی آید چند کلمه ای ننویسی! که لابد به همه ی آن هایی که توی این روزهای رونق تلگرام، هنوز به وبلاگ سر می زنند، بگویی آهاای. من اینجا زنده ام! و نسلمان هنوز منقرض نشده است! اینجا، وسط یک اتاق که توی قفسه های آن...
ادامه مطلب